دختر عزیزم پارمیس

به پیش روی من، تا چشم یاری می کند، دریاست

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست


درین ساحل که من افتاده ام خاموش

غمم دریا، دلم تنهاست

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق ها ست


خروش موج، با من می کند نجوا

که هر کس دل به دریا زد رهائی یافت


مرا آن دل که بر دریا زنم، نیست

ز پا این بند خونین بر کنم نیست


امید آنکه جان خسته ام را  

به آن نادیده ساحل افکنم نیست

+نوشته شده در دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸ساعت۱:۳٥ ‎ب.ظتوسط مامان پارمیس | نظرات ()