دختر عزیزم پارمیس

دیروز ٨٩/٣/٢۵ تولد بابایی بود من و پارمیسم یه تولد کوچیک براش گرفتیم و سورپریزش کردیم یه کیک کوچولو براش گرفتیم و شمع و پارمیس لباس عروسشو پوشید و کلی رقصید

همش میگفت تعگ تعگ (ت فتحه ع کسره گ کسره ) یعنی تولد تولد بعد ازش میپرسیدم تولد کیه میگفت بابا و بیبیس

دیگه شمعو خودش روشن میکرد و خودشم خاموشش میکرد فکر کرده بود تولد خودشه عزیزم

مرتضی عزیزم تولدت مبارک ایشالا سایه ات همیشه رو سر ما باشه و سالم و شاد باشی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


+نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ساعت٩:٠۳ ‎ق.ظتوسط مامان پارمیس | نظرات ()


دیروز از سر کار رفتم دنبال پارمیس و بعدش با باباش رفتیم دو چرخه برای کادوی تولدبرای پارمیس خریدیم خودش رفته بود رنگ نارنجی انتخاب کرد و همونو براش خریدیم و بلافاصله سوارش شد و حالا دیگه نمی اومد تو ماشین میگفت باید با دوچرخه ام بیام خونه به دوچرخه هم میگه گیاستعجب بعد از اون رفتیم خونه لباس پوشیدمش و موهاشو سه شعار کشیدم و بردیمش آتلیه چند قطعه عکس انداخت وبعدشم رفتیم کیک تولدشو سفارش دادیم و بردیمش پارک و کیک یزدی براش خریدیم وشام هم رفتیم خونه عمش

+نوشته شده در چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت۱۱:٤۸ ‎ق.ظتوسط مامان پارمیس | نظرات ()


دو سال پیش روز شنبه ساعت 11:30 صبح پارمیس کوچولو به دنیا اومد یادش به خیر چه روز خوبی بود

قلبقلبقلبقلبماچماچماچماچماچبغلبغلبغلبغلبغلبغلبغل

 

پارمیس عزیزم تولدت مبارک

دوستای گلم ایشااله بعدا میام الان باید برم دنبال پارمیس البته مهمونی برای تولدش افتاد روز پنجشنبه که خونه باشم امروز میخوام ببرمش آرایشگاه وبعد آتلیه اگه خدا بخواد 

تا بعدبای بای


+نوشته شده در سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩ساعت۱:۳٦ ‎ب.ظتوسط مامان پارمیس | نظرات ()


توی این ماههای فروردین و اردیبهشت ما چند تا مناسبت خوب داشتیم ٢٣ فروردین تولد خودم بود

١ اردیبهشت سالگرد ازدواجمون و ۴ اردبهشت هم تولد ٢٣ ماهگی پارمیس بود قلب

حالا جالب اینه که هر سه تاییمون تولدمون تو فصل بهاره

 پارمیس کوچولو خیلی کارای بانمک میکنه ٢٩ روز دیگه مونده تولد ٢ سالگیش الان دیگه اکثر کلماتو میگه دستشوییشم میگه ولی چون مادر بزرگش نمیتونه ببردش دستشویی مامیش  میکنه و اونم وقتی میاد خونه یادش میره که باید بگه جیش نمیدونم چکار کنم که یادش نره به خاطر این مسئله عصبی میشم چون خیلی زحمت کشیدم تا عادتش دادم به این که جیششو بگه لطفا راهنماییم کنین

عزیزم با خونه سازیهاش چیزای کوچولو مثل خونه یا ماشین درست میکنه و جالب اینجاست که ٢ رنگ رو یک در میون میذاره تو هم حالا اینو تاحالا کسی بهش یاد نداده

یه آموزش کلمت عمو فردوس داره که کلمات بابا و صابون و شکلاتو میزنه مخصوصا به کلمه شکلات علاقه عجیبی داره چون میگه بهم شکلات بدین رو دکمه آهنگهای شاد میزنه و میرقصه و دکمه های ١ ٢ ٣ رو میدونه و دکمه خاموش روشنش روبلده بهش میگه اب تو یعنی لب تاب بعضی وقتا شبا بغلش میکنه میخوابه

تازه اسمشم ازش میپرسن میگه بیبیس

و اعضای خانوادرو میدونه میگه بابا مامان بیبیس

اگه حوصله داشته باشه چیزی از آدم میگیره میگه مرصی حالا قبلنا هنوز یه سالش نبود چیزی ازش میگرفتیم میگفت دیی  یعنی مرصی


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت۸:۱۳ ‎ق.ظتوسط مامان پارمیس | نظرات ()


این روزا همه سرشون شلوغه ، یا مشغول خریدن یا خونه تکونی

منم والا خونه تکونیم تقریبا تموم شده فقط حموم نشستم ولی خریدم هنوز تموم نشده چون وقتی با پارمیس میرم بازار یه تیکه میخرم و زودی برمیگردم این روزا هم بازار خیلی شلوغه و قیمتها سر سام آور

پارمیسم طفلی سرما خورده بو د بدمش دکتر ولی الان خوشبختانه حالش بهتره بعد از اون من و همسرم شدیدا سرما خوردیم الان بهتریم

فردا شب تولد دختر عمه پارمیس دعوت شدیم آخر هفته ام اگه خدا بخواد مسافریم میخوایم بریم اصفهان  خونه یکی از دوستان بعد از اونجا هم بریم شمال

همش از خودم گفتم پارمیس دیگه کم کم بیشتر کلمه هارو میگه ،کار میکنه جارو دستی و برقی میکشه برام سفره تمیز میکنه ظرفای کثیفو میذاره تو ظرفشویی

خلاصه هم بهم میریزه هم بقول خودش کمک میکنه حسابی برامون میرقصه

موبایل دوتامونو وهمچنین سوییچ ماشینامونو میشناسه میده دستمون و خودش تشکر میکنه.       از پیشاپیش عید نوروز رو به همه تبریک میگم ایشالا سال خوبی داشته باشین بای بای

+نوشته شده در دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸ساعت٢:۱٩ ‎ب.ظتوسط مامان پارمیس | نظرات ()


سلام به همه دوستای خوبم

این روزا همش مشغول کار بودم اولش مهمونداری ،مهمونامونم روز جمعه عصر رفتن بعدش دیگه در تدارک وسیله جمع کردن و نظافت و غذا برای شوهری درست کردن بودم

من و پارمیس امروز عصر ساعت ۶/٣٠ پرواز داریم به مقصد تهران از اونجا هم میریم شمال

پیش مامانم اینا لبخند

شوهری هم نمیاد به خاطر اینکه این چند روزی که پارمیس نیست میخواد یه مقدار به درس و کاراش برسه آخه پارمیس خیلی اذیت ش میکنه نمیذاره اون کاراشو انجام بده

منم الان باید برم دنبال پارمیس ببرمش خونه و برای شام تو راهم یه کم اولویه درست کنم

تا هفته بعد احتمالا نتونم آپ بشم

تعطیلات خوبی داشته باشیدبای بایبای بای

+نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸ساعت۱٢:٥٠ ‎ب.ظتوسط مامان پارمیس | نظرات ()


دیروز ظهر داداشم و زنداداشم اومدن پیشمون ، رفته بودن مشهد از اونجا هم آمدن اینجا.

برا پارمیس یه عروسک خیلی خشکل ویه رو فرشی خریدن همچنین برای من هم سوغاتی

آوردنهورا

پارمیس از  دیدن عروسک خیلی خوشحال شدلبخند به خاطر همین زودی باهاشون دوست شد 

بعدش تا شب اینقدر باهاشون بازی کرد که نگو حتی اجازه نداد اونا نیم ساعت استراحت

کنن همش میگفت باهام بازی کنین آخر شب هم رفتیم طاق بستان دوری زدیم جاتون خالی خوش گذشت

+نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸ساعت۱۱:۳٦ ‎ق.ظتوسط مامان پارمیس | نظرات ()


دیروز بعد از ظهر با پارمیس رفتیم آرایشگاه که موهاشو کوتاه کنم، همش فکر میکردم که خیلی گریه کنه ،چون اولین باری بود که بردمش آرایشگاه آخه وقتی به دنیا اومد تقریبا "کچل بود،وقتی رفتیم تو آرایشگر یه صندلی مخصوص کودک براش گذاشت ولی پارمیس از صندلی مخصوص اصلاح خانمها خوشش اومد و رو اون نشست، خواست براش لنگ ببنده اجازه نداد بعدشم تا قیچی دید زد زیر گریه       گریهو نمیذاشت کارشو انجام بده، دیگه خودم نگه اش داشتم بعدش دید که دردش نمیاد دیگه گریه نمیکرد فقط همش سرشو میچرخوند اینور اونور بعدشم با قیچیو شونه و آبپاش بازی میکرد گوشی تلفنو تا دید گفت میخوام خلاصه هر چی میخواست بهش میدادیم تا موهاشو اصلاح کنیم خوب بود آرایشگاه آشنا بود در غیر اینصورت آبرومون میرفت و باید کلی شرمنده میشدیمخجالتخجالت

تا بعدبای بایبای بای

+نوشته شده در دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت۱٢:۳٥ ‎ب.ظتوسط مامان پارمیس | نظرات ()